آخه شما بگید مقصر منم که همه این چیزها رو با هم می شنوم و می بینم
1. مامامی مسیح : امشب عروسی پسر فلانیه
من : ااا همون پسره با فائزه
م م : آره می گن بابای دختره تازه رفته یه زن دیگه هم گرفته
من :
چرا ؟ اون که دختر به این بزرگی و دوتا پسر بزرگ(18-19 ساله )داره تازه
قیافه هم که نداره
م م :آره اما می گن از قدیم عاشق یکی بوده و خانوادش نذاشتن حالا که یارو
از شوهرش جدا شده این رفته سراغش
من : مرتیکه احمق ، ایکبیری ...............( این نقطه ها فحشه )
--------
سکانس دوم
من پشت مانیتور توی اداره
اعتماد ملی: محمد بلو ابوبکر مرد 84 ساله نیجریه ای به مردان جهان توصیه کرد راه او را ادامه ندهند و با 86 زن ازدواج نکنند! این معلم سابق علوم اسلامی که به همراه زنان و 170 فرزندش در استان نیجریه زندگی می کند، می گوید تنها با کمک خدا از عهده سیرکردن شکم خانواده اش بر می آید.او به بی بی سی گفت: یک مرد با 10 زن سکته می کند و می میرد، اما خداوند به من قدرت داده است، به این خاطر است که می توانم هر 86 نفر آنها را کنترل کنم. این برای دیگر مردان خیلی دشوار است. آنها نباید این کار را بکنند. ابوبکر دلیل جذابیت خود برای زنان را شهرتش به عنوان شفادهنده می داند. ابوبکر می گوید: من دنبال آنها نرفتم، آنها پیش من آمدند. 
من هم به دستور خداوند عمل کردم و با آنها ازدواج کردم. البته مقامات دینی نزدیک به دولت نیجریه با ابوبکر مشکل پیدا کرده اند و اقدام او را فرقه سازی می دانند. به گفته آنها او تنها می توانسته 4 زن داشته باشد، آن هم در صورتی که بتواند با تک تک آنها عادلانه رفتار کند. اما ابوبکر مدعی شده که قرآن هیچ مجازاتی برای داشتن بیشتر از 4 همسر در نظر نگرفته است. هنگامی که ابوبکر با خبرنگار بی بی سی مصاحبه می کرد همسر و فرزندانش سرود شکرگزاری می خواندند. اکثر همسران ابوبکر کمتر از یک چهارم او سن دارند و تعدادی از آنها از فرزندان ابوبکر کوچک تر هستند.آنها می گویند وقتی برای درمان بیماری هایشان به منزل ابوبکر آمدند با او آشنا شدند و ازدواج کردند. شمار زیادی از همسران ابوبکر می گویند توسط او شفا یافته اند. شریفه بلو ابوبکر می گوید: وقتی او را دیدم سردردم خوب شد. شریفه در آن هنگام 25 ساله بود و ابوبکر 74 ساله. او ادامه می دهد: آن لحظه درونم به من گفت که باید زن او شوم. خدا را شکر که حالاهمسرش هستم. یکی از همسران ابوبکر که 20 سال است با او زندگی می کند می گوید: در دبیرستان درس می خواندم که مادرم من را برای مشورت پیش ابوبکر آورد. او از من خواست همسرش شوم، اما قبول نکردم و گفتم اختلاف سن مان زیاد است. اما محمد ابوبکر به من گفت که این دستور خداوند است. من به حرفش گوش ندادم و با مرد دیگری ازدواج کردم. اما بعدا از او طلاق گرفتم و حالاهمسر ابوبکر و خوشبخت ترین زن زمین هستم.
همون لحظه دلم می خواست این مانیتور و اینترنت و این مرتیکه رو گیر بیارم یکیشون کنم آخه چرا ای خدااااااااااااااااااااااااااا
----------------
سکانس سوم
من توی خونه پسرخاله ام در حال گفتگو با عروس خاله
من : پس شوشوت کجاست؟
اون : رفته سمیرا رو برسونه بام تهران
من اومممممممم سمیرا کیه ؟
اون : دوست جدیدشه
من : دوستش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون : آره بابا دیگه زمونه عوض شده و ......... مشاورم گفت رهاش کن و بذار هر کاری می خواد بکنه منم خودم باهاشون وقتی زنگ می زنن خونه حرف می زنم . بلاخره سرش به سنگ می خوره
من پیش آقای همسر مثل کوره شده بودم داشتم می ترکیدم وایییییییییی چندش
----------
سکانس چهارم من توی اداره توی وبلاگ یکی از دوستان دیدم که شوشوش یه کوچولو خیانت کرده و خودش هم فهمیده و بخشید البته امیدوارم که دیگه پیش نیاد و همون جوری که تموم شد تموم بشه تا آخر عمرشون
-
------------
سکانس پنجم
ساعت 4:40 توی تاکسی
مسیر سیدخندان - فلکه چهارم
آقاهه: سلام بـــــــــــــــــــه تازه داماد چه خبرا؟
----
آقاهه :(پس از 10 دقیقه گفتگو )آره اون رفته مانی رو از مهد ببره خونه البته می ره خونه مادرش
----
آقاهه : نه بابا ما بریدیم انداختیم دور، همون یکی هم از دستمون در رفت
من هم بنفش شده بودم
---
آقاهه : نه بابا چه نیازی اون دنبال بچه و زندگی من هم دنبال خودم و زندگیم
---
آقاهه : نمی تونم آخه دارم می رم سر قرار
---
آقاهه : تو هنوز داغی بعد یه بچه میای پیش خودم شاگردی
آقاهه پیاده شد هفت حوض و رفت سمت یه دختر مکش مرگ ما و سلام و دست و زیر بغلش و گرفت و حرکت
می خواستم پیاده شم خفش کنم 
--------
سکانس ششم
من در فلکه چهارم
دختره با موبایلش حرف می زد این جمله به گوشم رسید : من از صبح عین سگ بلند می شم با هزار بدبختی می رم سر کار تا این موقع ( ساعت 6:12 عصر) تو می گیری و می خوابی و پای ماهواره ولوئی و همیش هم با تلفن صحبت می کنی من خسته شدم می فهمی

-----------
سکانس آخر
من در خانه ساعت 8 شب
گفتم بذار بزنم این کانالهای عربی
اولیش من نمی دونم این مردا چرا اینجورین عوضی رفته به زنش خیانت کرده توی خیابون با اون یکی داشته هر هر و کر کر می کرده زنش و بچش با ماشین رد می شن می بیننش آقا ناراحت و طلبکار دو شب نمیاد بعدشم که میاد مثلا پشیمون زنه
هم می پره بغلش می کنه
من اگه بودم می کشتمش
دومیش نانسی ، مهمونی ، دیدن اون زنیکه و شوهرش ، مهمونی ، دیدن شوهرش که زن رو ... , توی ماشین شوهرش آینه رو به سمت اون زنه می کنه ، نانسی گریه (نمی دونم این و دید یا نه من هر وقت دیدم کلی گریه و زاری کرد )
دیدم نه بابا این همه اتفاق توی این 48 ساعت داره منو دیووونه می کنه رفتم خوابیدم
----------------------
پ.ن : دلم نظر خصوصی می خواد
پ.ن: بعضی از دوستان که من بهشون سر زدم و برای اولین بار میان اینجا یادشون می ره آدرسشون رو بگذارن . سحر جونم من آدرسی ندارم ازت متاسفانه اگه اومدی دوباره حتما آدرس بذار صاحب این نظر (سلام مهربون خوبی بازم اومدم به کلبه پرصفا ومهرت و خیلی لذت بردم از کلبه نازت.....دوست داشتی سمت کلبه ما هم بیا..آخه آپیدم
روز قشنگی داشته باشی مهربون

)
پ ن : وبلاگ بسیار خواندی Fire boy &fire girl توی لینکم حتما بخونید ارزش داره از اولین پستش بخونین من این کار رو کردم
****راستی من به یه بازی دعوت شده بودم اگه نامرئی بودی چی کار می کردی ؟
می رفتم تو مخ این مردهای احمق ببینم به چی فکر می کنن ؟ اصلا فکر می کنن یا نه ؟ بعدش م می رفتم ببینم بعضیا کجان و چی کار می کنم
منم نیلوفر (Fire) , سیندوخت جونم و همه ی هستی ما رو به بازی دعوت می کنم